داستان عاشقانه یک سرباز صحرا با دختری زیبا


این جوان در مورد رابطه عاشقانه خود می گوید: دو سال پیش برق چشمان یک دختر زیبا قلبم را شکست، با اینکه چندین بار با او صحبت کردم اما او دیگر تلفنم را جواب نمی دهد.

داستان عاشقانه یک سرباز صحرا با دختری زیبا

وقتی فهمیدم آن دختر دیگر جواب تماس های من را نمی دهد، غم عجیبی بر دلم نشست. سایه های سیاه آنها را پوشانده بود و تصویر آن دختر در پرده های سیاه ایستاده بود که انگار قلبم از حرکت ایستاد و…

جوان ۲۴ ساله ای که قبل از خودکشی در کلانتری مسیر خود را به سمت مشاوره و مددکاری اجتماعی تغییر داد، گفت: زندگی خوبی در کنار خانواده ام داشتم. پدرم کارمند بود و از نظر مالی زندگی متوسطی داشتیم اما من علاقه ای به درس و مدرسه نداشتم به همین دلیل دبیرستان را رها کردم تا وارد بازار کار شوم. با وجود این روزها تا ۱۸ سالگی غیر فعال بودم و مجبور بودم لباس نظامی بپوشم اما نمی دانستم چرا از دوری از خانواده می ترسم و دوست نداشتم به خدمت سربازی بروم، توصیه های پدر و مادرم و توصیه ها هیچکدام کمکی نکرد و در نهایت به من لقب “سرباز بیکار” داده شد.

خلاصه روزها را بیهوده گذراندم و هیچ تصمیمی برای آینده و سرنوشتم نداشتم. چهار سال به همین منوال گذشت تا اینکه حدود دو سال پیش که به عروسی دعوت شدم، برق چشمان یک دختر زیبا قلبم را شکست. در یک لحظه آنقدر مجذوب او شدم که خودم را فراموش کردم. بلافاصله به سراغ دوستانم رفتم تا آدرس آن دختر را پیدا کنم، تمام فکرم به او بود. بالاخره بعد از مدتی پرسیدن شماره تلفن رزیتا را پیدا کردم، اما او دختر بسیار نجیبی بود، او به تماس های من پاسخ نمی داد و همین امر باعث شد که تصمیم بگیرم با او ازدواج کنم.

با درک اینکه این نحوه ارتباط و خواستگاری دختر نجیبی نیست و هیچ وقت به این پیام ها و تماس ها توجه نمی کند، ماجرای عشقم را با خانواده ام در میان گذاشتم و در نهایت از طریق یکی از اقوام با آن دختر تلفنی. من صحبت کردم و به او گفتم که خانواده من با ازدواج ما موافق هستند و برای خواستگاری به خانه شما می آیند اما رزیتا به شدت مخالفت کرد و گفت: شرط اول من این است که شما به خدمت سربازی بروید، زیرا هیچ راهی برای ازدواج وجود ندارد. یک سرباز. من با عجله ازدواج نمی کنم و از طرفی باید شغل آبرومندی داشته باشی حتی اگر درآمد خیلی کم و …

به درخواست رزیتا تصمیم خودم را گرفتم و پس از چهار سال فرار لباس نظامی پوشیدم تا در اسرع وقت از رزیتا خواستگاری کنم و زندگی شیرینی را با او آغاز کنم و به همین دلیل روزهایم را با آرزو و امید سپری کردم. آینده. هر بار که با رزیتا تماس می گرفتم او به من دلداری می داد و به آینده امید می داد و او نیز منتظر پایان خدمت سربازی و خواستگاری من بود، اما در حالی که بیش از یک سال از سربازی ام می گذشت، روزیتا بیشتر جواب نداد. روی گوشی من

حدود دو هفته گذشت اما نتوانستم با او ارتباط برقرار کنم. درد دل عجیبی داشتم چون هیچ وقت تماس هایم را بی پاسخ نمی گذاشت. نگرانی و ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. شاید چند هزار بار با او تماس گرفتم که از واحد محلی ناامید شدم. از شیفتم خداحافظی کردم و به شهر رفتم. وقتی به کوچه ای که رزیتا در آن زندگی می کرد رسیدم، همه لباس سیاه پوشیده بودند و تصویر رزیتا به عنوان یک جوان شکست خورده روی صفحه سیاه خودنمایی می کرد.

قلبم از حرکت ایستاد و نفسم تنگ شد. نمی توانستم روی پاهایم بایستم. بلافاصله از یکی از بستگانم پرسیدم و او گفت: رزیتا برای خرید به بازار رفته بود که هنگام عبور از خیابان تصادف کرد و…

از آن روز به بعد دیگر خواب و خوراکی ندارم و فقط گریه می کنم. بی هدف در کوچه ها و خیابان ها پرسه می زنم و حتی به خدمت سربازی نرفتم که دچار افسردگی شدید شدم به همین دلیل به شهر برگشتم و از داروخانه مقداری قرص خریدم و مصرف کرده بودم و می دانستم که خودکشی است. گناه بزرگی که من هم باید در آن دنیا بهای زیادی بپردازم.